۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

فوران آتشفشان کوه Shiveluch


آتشفشان Shiveluchدر " کامچاتکا" روسیه ، دومین فوران خود را در هفت ماه گذشته ، با پرتاب ستونی از خاکستر آتشفشانی و بخار آب ، در سومین روز از ماه اکتبر 2009، از سر گرفت .
نقطه ی گرم در قله ی دودکش می تواند نشانی باشد از رشد گنبد گدازه ای .

بیرون از قلعه ی " امیر آباد"







زن جوانِ ساکن در قلعه می گوید: ... آنجا " شاه نشین" است ؛ از نخبگان ِ مرکز ایران ، در اوایل سده ی نوزدهم میلادی! صاحب ِ مقامی لقب دار؛ بالاتر از السلطنه ها، الدوله ها، الملک ها و الممالک ها و ... چه می دانم های دیگر!
از قلعه بیرون می آیم و دژ را در کناره ای ، بدور انداخته شده ، می یابم .
درختان تنومند دیروز، پوست انداخته و مرده اند . سطح آب زیر زمینی ، پائین افتاده و یا خشگ شده است . آیا رگ آنرا بریده اند ؟
... به دامغان رسیده ام و من هنوز در قلعه به دور خود می چرخم .

بانگ خروس









... می گوید : من از تولدم تا به امروز در قلعه زندگی کرده ام .چادری با گل های درشت سپید در زمینه ی آبی نیلگون ، بر سر انداخته یا نیانداخته است . زن جوان ، بلندو شمرده سخن می گوید.
آوازبم و گرفته ی خروسی در بند، از پشت سرم می آید. آوای من را خوش ندارد و بیگانه می داند . تور سیمی انداخته شده بر سه گوش خانه ی کلین وکوچک ، نشان از تنگی زندان اوست .
از زن جوان می پرسم می توانم از تو عکسی بگیرم ؟ به تندی و کاملا روشن ، که به خوبی درک شود ؛ در یک کلمه می گوید :" نه. من بی اجازه ی همسرم ، عکس نخواهم انداخت ."
می گوید: پدرانش دامدار بوده اند و چوپان ؛ از نژاد لر . که در زمان "زندیه" ، بدنبال مرتع ، و یا شاید تبعید ، به این دیار در کناره ی کویر ، کوچانده شده اند.
این زن ، آنگونه با من رفتار دارد ، که رهگذران را ازتهمت صبحت با مردی بیگانه ، بازش دارد .
در دژِ آبادی " امیرآباد سپهسالار" به گرد خود می چرخم و آن ستم جانکاه که با تازش اسکندر گجستک آغاز گشت و به جانخواهی و جهانخواری اروپایی فرجام یافت ، در من ، روان است . دل آشوبه دارم .

درخواستم از دو زن ، که نشان ِ زمان در سیمای شان ، شیار انداخته است ،رد نمی شود ؛ بتندی عکس می گیرم .

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

قلعه ی امیر آباد سپهسالار







دوربین در دست به گرد قلعه می چرخم . این قلعه ی " امیریه " است ؛ تا دیروز "امیر آباد " بود و پیشتر ، " امیر آباد سپهسالار" ، یی شک ، تیول یکی از درباریان و یا شاهزادگان فتحعلیشاه قاجار بوده است .
زنی جوان، با پوستی سبزه ی پر رنگ، و چشمانی پرسشگر و سیاه،چون پلنگی خشمگین ، در نخستین گام ِ ورودم به قلعه ، راه بر من می بند د . می پرسد: از کد امین دودمان ِ این قلعه ام! بتندی می گویم : من از این پهنه نیستم . می گوید : خودت نه ؛ پدر و مادرت و یا جد ت از کدامین خانواده اید؟ به خود می آیم و می گویم: من از آنجایی می آیم که همه آهن است و دود ؛ آهن هایی
که از این ور به آن ور می غلتند. از آنجایی می آیم که هوایش خاکستری ِ سرب دار است . نفس ها ، کوتاه است و چشم ها ، بی رمق . من از آنجایی می آیم که در، قوطی ها ی برروی هم نهاده شده زندگی می کنیم و " اسب ها ی آهنینمان " را پس از چرخش سر گیجه آور روزانه ، در آغلی که " پارکینک " می نامیم ، شب ها می بند یم. آیا این همه نشان، کافی نیست ؟ زن می پرسد: برای چه کار آمده اید؟ دوست جوان همراهم به کمکم می آید و می گوید : از دامغان آمده ایم ؛ برای شرکت در نشست شهرداری آبادی تان که نام شهر گرفته است و " امیریه " شده است . اجازه ی ورود می خواهیم .
اجازه می یابیم و به قلعه ویران شده وارد می شویم ...

کوه یخ


کوه یخ رانده شده در نزدیک دریای Weddellدر اقیانوس اطلس- اتلانتیک - جنوبگان .
2009 sep 25

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

محیط زیست دریای





بدون دودخانهای آتشفشانی ، محیط زیست دریایی که ساخت شیمیایی آن ، رخنمون زندگی را پذیرا شد و شرایط تکامل آن را فراهم نمود ، " گوی زمین" دارای عناصر سازنده ی "هوا کره" نمی شد ، که ترکیب آن این امکان را پدید آورد که شکل های گونه گون زندگی - که از اقیانوس سر بر آورد- ساکن خشکی شوند و گونه انسان پدید آید و تکامل یابد .

دود خان های آتشفشان





بدونآتشفشان ، زمین از جریان عظیم و پیوسته ی سولفورها، اکسید ها، هالوژنورها، ئیدروکسیدهای تمامی فلزات موجود که بشکل گازهای با دمای زیاد از دودخانهای - شکاف های آتشفشانی- هزاران دهانه ی فعال و جنبای آتشفشانی ، خواه خفته و یا بیدار و فورانی، خواه در زیر دریاو یا در خشکی، خارج می شوند، بی بهره می ماند.
آتشفشانها در درازنای 100000 کیلومتری ، بگونه ای کمربند مانند ، مرز "پهنه های زمینساختی" - ورقه های تکتونیکی- را مشخص می کنند و درشکستگی های درون این پهنه ها پراکنده اند.